تبليغاتX
وبلاگ کنجد
 


آخه چرا فراموش میکنم ، خدا منو لعنت کنه


 

نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 23 اسفند1390 ساعت موضوع | لینک ثابت


ای بابا خوابم نمیبره.نسبت به خودمو اطرافو آینده و حالو گذشته حس خوبی ندارم!این یعنی اینکه احساس بدبختی میکنم.دارم روزا رو از دست میدم. یعنی حال با فکر کردن به آینده داره از دست میره.به نظرم میرسه هیچ چاره ای و راه فراری از این اتفاق نیست مثله اینکه مغز آدم معیوب شده و کنترلش از دست رفته.دیگه ریزبینیم تو اتفاقات اطراف به صفر رسیده دیگه هیچ ماجرایی رو نمیتونم تجزیه تحلیل کنم.همیشه بدم میومده از کسایی که هی میگن تنهام تنهام.کلا از شکایت از تنهایی بدم میومده و به نظرم چیزه بیخودیه اما الان یه جای کار میلنگه که به این تنهایی مثله اینکه مربوطه.من هیچ وقت نمیگم تنهام ولی حس میکنم بی هدفم ، بی هدفی نوعی تنهاییه!!


 

نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 25 اردیبهشت1391 ساعت موضوع | لینک ثابت


همه راهها که با پا پیموده نمی شوند

دستت را به من بده

رویاهایم منتظرند


 

نوشته شده توسط محمد در شنبه 23 اردیبهشت1391 ساعت موضوع | لینک ثابت


یعد از مدتها من اومدم!! تو این مدت اینجا چقد سوتو کور بوده. ای بابا همه چیز تنهاییمونو به رخمون میکشه!


 

نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 18 اردیبهشت1391 ساعت موضوع | لینک ثابت


طاير دولت اگر باز گذاری بکند ديده را دستگه در و گهر گر چه نماند دوش گفتم بکند لعل لبش چاره من کس نيارد بر او دم زند از قصه ما داده‌ام باز نظر را به تذروی پرواز شهر خاليست ز عشاق بود کز طرفی کو کريمی که ز بزم طربش غمزده‌ای يا وفا يا خبر وصل تو يا مرگ رقيب حافظا گر نروی از در او هم روزی                        يار بازآيد و با وصل قراری بکند بخورد خونی و تدبير نثاری بکند هاتف غيب ندا داد که آری بکند مگرش باد صبا گوش گذاری بکند بازخواند مگرش نقش و شکاری بکند مردی از خويش برون آيد و کاری بکند جرعه‌ای درکشد و دفع خماری بکند بود آيا که فلک زين دو سه کاری بکند گذری بر سرت از گوشه کناری بکند                       


 

نوشته شده توسط محمد در جمعه 1 اردیبهشت1391 ساعت موضوع | لینک ثابت


شــــیخی به زنی فاحشه گفتا مــــستی

 

هر لحظـــــه به دام دگری پا بـــستی

 

گفتــــــا شیخا هر آنچه گویی هستم

 

آیا تو چـــــــنان که گویی هـــــستی؟؟؟


 

نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 30 فروردین1391 ساعت موضوع | لینک ثابت


صفر....

دیگه انگیزه ای نیست.دیگه وهم و تخیل فایده ای نداره.دیگه خود رو کوچیک کردن کافیه.وقتی بی ارزش به نظر بیای دیگه راه برگشتی وجود نداره ، درست اول کاره که اون اتفاق میوفته.ای بابا خودمونو مسخره کردیم که چی هی اینجا بنویسیم که اینطور اونطوره! بابا واقعیتو باید قبول کرد دیگه چیکار کنم خسته شدم بابا جمعش کنین چه دوست داشتنو عشقیه آخه. بابا الان همه دنبال آدمای کله گنده ان ، بد یا خوب همینی که هست هیچ راه دیگه ای هم نیست به هرکی بگی تو رو دوست دارم همون لحظه ارزشت به صفر میرسه ،از اون لحظه به بعد مزخرفترین آدماها از تو با ارزش ترن دیگه ارزش جواب سلامم نداری، همین!


 

نوشته شده توسط محمد در شنبه 26 فروردین1391 ساعت موضوع | لینک ثابت